تبلیغات
سرزمین داستان های دابل اسی - mean1
خب قسمت اول داستانو واستون اوردم
امیدوارم لذت ببرید...

سوزی:سلام ببخشید اقای هیون جونگ تشریف دارن.

منشی:منظورتون پسر رئیسه؟

سوزی:بله منظورم همونه.

منشی:چندلحظه صبر کنین.

بعد از چند دقیقه.

منشی:اقا گفتن که الان میان پیشتون.

سوزی:خیلی ممنون.

هیون که اومد با هم به پارک نزدیک محل کارش رفتن.

هیون:سلام خانوم خانوما چه عجب از این طرفا.چی شده اومدی محل کارم؟

سوزی:مگه دل ادمم محل کارواینا حالیش میشه.هرجایی که باشی برات تنگ میشه.

هیون:به این دلت بگو اونقدر دل هیون واسش تنگ میشه که نمیتونه تصورشوبکنه.

سوزی:اخه قلبم یه چیزی میگه.

هیون:چی میگه؟

سوزی:میگه بهت ویار داره.همش هوس تورو داره.

هیون:اوه اوه قلبم جلوی قلبتون کم اورد.اهان میگه سوزی توروخدا انقدر پیشم نیاواون صورت مثل ماهتو هیکل خوشگلتو نشونم نده که اینجا زلزله ی 12 ریشتری میادش.

سوزی:ببخشید.ناراحت نباش اینجا 20ریشتری میاد.

هیون لبخندی زدو بازم تو پارک باهم قدم میزدن که موبایل سوزی به صدادراومد.

سوزی اروم اونو از توی کیفش دراوردوبادیدن شمارش یکم هول شد.سریع تماسو ردکرد.

هیون:کی بود؟چرا جوابشو ندادی؟

سوزی:مامان بود یواشکی اومدم بیرون.به دوستم گفتم که بهش بگه خونشونم.

هیون:چرا یواشکی اومدی؟مگه بالاخره نمیخوایم عروسی کنیم؟

سوزی خودشو لوس کردوگفت:همش تقصیر توئه.چرا نمیای خواستگاریم؟داشت ناز میکردکه دوباره موبایلش صداخورد.

سوزی:واااااااااااااااااااااااای اخه چراانقدرزنگ میزنه فکر کرده بچه ی 10 سالم که گم بشم یکی نیست بگه بابا من 21سالمه.بذار موبایلمو خاموش کنم.

هیون:چقدرتو پیری من 19 سالمه.

سوزی:جااااااان؟هه پیرمردخودت که 22سالته.

هیون:اگه من پیرمردم تومامان منی ببین چی شدی دیگه تبدیل به ننه بزرگ شدی.

سوزی:اخ.

هیون:چی شد؟

سوزی:خیلی گشنمه.خسیس منو یه رستوران نمیبری؟

هیون:هان باشه پس وایسا برم ساندویچ بخرم بیام.

سوزی:باشه دیر نکنی ها.

بعد از اینکه هیون رفت سوزی زود موبایلو دراورد.

سوزی:الو سلام.چقدر زنگ میزنی مگه نمیدونی مامان من شکاکه؟بهت که گفتم ساعت چهار اونجام دیگه زنگ نزنی ها.درحالی که هیونو از دور دیدکه داره میاد گفت:مامانم صدام میکنه من دیگه برم.بای.

هیون اومد.

هیون:زنگ زدی؟

سوزی:اره بهش گفتم کتابخونم.

هیون:اونم چه کتابخونه ای بعدش باهم خندیدنو ساندویچشونو خوردن.

هیون:دیگه ساعت سه ونیمه.میخوای برسونمت؟

سوزی:خخخخخخخخخخ مگه بچم؟خودت گفتی ننه بزرگم.

هیون:ننه بزرگای خوشگلم این پسرای بی حیا میدزدن.

سوزی:نترس این ننه بزرگ از اون ننه بزرگا نیست.بای.

هیون:بای.

سوزی سریع به سمت تاکسی دویدو نیکول بهش زنگ زد.

نیکول:سلام خوبی؟

سوزی:اره خوبم.کاریم داشتی؟

نیکول:نه یهو نگرانت شدم گفتم زنگ بزنم.کاری نداری؟

سوزی:نه.بای.

نیکول:بای.

سوزی به راننده گفت که دم کافی شاپی نگه داره واز ماشین پیاده شد.

وقتی رسید جونگمین عصبانی بهش گفت:چراجواب تلفنمو نمیدادی؟چرا چند روزه جوابمو نمیدی؟

سوزی:...............

 

خب اینم ازقسمت اول داستان.این قسمت کم بود باید ببینم نظرا چطوریه تا قسمتای بعدوزیاد بنویسم.خب دیگه زود باشین نظر بدین.تا اپ بعدی بااااااااااااااااااااااااااااااااااای.




طبقه بندی: رمان، mean،

تاریخ : چهارشنبه 24 شهریور 1395 | 12:08 ق.ظ | نویسنده : کیم هستی مدیر | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.